تبليغاتX
rade paye ab

rade paye ab
be jaye pae ab negah kon..


مرداد آمده بود و باغ حسابی گرمش شده بود، بادبزن نسیم را دستش گرفته بود و خودش را خنک می کرد. توی این هوای گرم سر ظهر، زردآلوها و گلابی ها زرد شده بودند و آلبالوها و گیلاس ها قرمز.گردوها و بادام ها پوسته ی سبزشان را باز کرده بودند تا نسیم سردشان کند.هاشم آقا وقتی دید باغ این طوری گرمش شده، جویبار کچک را به روی باغ باز کرد تا بلکه ریشه ی درختان جان بگیرند. بعد، حمید، پسر کوچش را صدا کرد:

«حمید برو کزه رو از سر چشمه آب کن.»

حمید هم کوزه را برداشت و به سمت چشمه رفت. این را هم بگویم که حمید همین خرداد با معدل بیست شاگرد  اول روستا شده بود  و خلاصه برای هاشم آقا و مادرش، سروناز خانم عزیز بود.حمید همینطور که به سمت چشمه می رفت، چشمش به یک درخت آلبالو افتاد که امسال هیچ میوه نداده بود. هاشم آقا گفته بود که این درخت اول سال، از باد و طوفان و تگرگ پشت سرش ترسید و شکوفه هاش ریخت و به همین خاطر میوه نداد. اما سروناز خانم جواب داده بود :

- درخت ها بعضی موقع ها قهر می کنند. یکی باید شادش کنه، ببینه از چی دلخوره، نازش کنه،شاید آشتی کرد و میوه داد.

حمید روزهای اول خیال کرد باباش راست گفته و درخت ترسیده، برای همین رو به او کرد و گفت:

- آخه چرا ترسیدی؟ باد و طوفان که ترس نداره، حالا تگرگ هم بیاد. من خودم غروب یک روز گرگ دیدم نترسیدم.

 بعد خودش از اینکه گفت گرگ دیده، ترسید و با خودش فکر کرد:

- نکنه درخت بفهمه دروغ گفتم دیگه حرفای منو باور نکنه.

باز رو کرد به درخت و ادامه داد:

- راستش را بخوای گرگ ندیدم، دروغ گفتم، ولی خب وقتی بزرگ شدم دیگه از گرگم نمی ترسم مثل بابا هاشم.

خلاصه شروع کرد از هر چیزی که ترسناکه برا درخت گفتن و این که درخت نباید ترسو باشه. یک بار یه مترسک درست کرد و آورد تا به درخت نشان بده که مترسک فقط کت قدیمی بابا هاشم با قوطی های رب است. حتی یک بار یک پارچه سفید انداخت روی سرش و روبه روی درخت ظاهر شد و صداهای عجیب غریب از خودش در آورد بعد از زیر پارچه امد بیرون و خودش را نشان داد و گفت: دیدی من حمیدم.

ولی چند دقیقه نگذشته بود که خودش پارچه ی سفیدی را آن طرف باغ دید که یکباره گم شد. حمید از ترس رفت بالای درخت. پارچه ی سفید که دیگی هم به سر داشت به طرف حمید آمد.

حمید که حسابی ترسیده بود به درخت گفت:

- پس فهمیدم توهم دیگ به سر دیدی که ترسیدی.

وقتی دیگ به سر نزدیک شد، حمید چشمهایش را بست. ولی دیگ به سر صداش زد که: حمید، خاله، مادرت کجاست؟

حمید چشم هایش را باز کرد و دید خاله سمیراست که با یک دیگ آش نذری آمده پیش آنها و چون دیگ سنگین بوده گذاشته رو سرش.

حمید فکر کرد نباید درخت ترسیده باشد. حتما قهر کرده و باید ناز و نوازشش کند. این شد که از فردا از در مهربانی با درخت در آمد. اول در دفتر نقاشیش درخت را پر از آلبالو کشید و به درخت نشان داد. بعد کاغذ را کند و به شاخه ای آویزان کرد. دو روز بعد وقتی بابا هاشم و سروناز خانم  آن نقاشی را دیده بودند، به حمید خندید بودند که این چه کاریست. حمید هم فکر کرد که شاید درخت بیشتر ناراحت شود و سالهای بعد هم آلبالو ندهد و رفت و نقاشی را برداشت.

روزهای بعد باز هم درخت را ناز کرد و برایش کتاب فارسی دوم دبستان را که تمام کرده بود خواند.

خلاصه یکروز کتاب ریاضی که همه را درست حل کرده و بیست گرفته بود را آورد و طوری رفتار کرد که انگار ریاضی بلد نیست و با کمک شاخه ها و برگ های درخت آلبالو می خواهد مساله های ریاضی را حل کند.

حتی یک روز زد زیر آواز ولی فایده نداشت. تصمیم گرفت حسابی تحویلش بگیرد. به همین خاطر دور تا دور درخت را شیار کوچکی کند و با کوزه از سر چشمه برایش آب آورد تا درخت آب چشمه بخورد. ولی انگار نه انگار. درخت کوچک آلبالو اصلا به روی خودش نمی آورد.

حالا چند روزی بود که به فکرش رسیده بود که بهتر است با درخت قهر کند؛ عین خودش و وقتی امروز بابا هاشم به او گفت که از چشمه آب بیاورد، بدون توجه به درخت رفت سراغ چشمه و موقع برگشتن فقط نگاهی به درخت کرد. خیلی عجیب بود، حمید از خوشحالی جیغ زد و نزدیک بود کوزه از دستش بیفتد. در یکی از سر شاخه های درخت، یک آلبالوی قرمز خودش را به حمید نشان داد. حمید سرشاخه و پشت همه ی برگ ها را نگاه کرد، هیچ خبری نبود فقط یک آلبالو.

حمید آلبالو را چید و به دهان برد با چه لذتی ان را چشید. وقتی سروناز خانم پرسید چرا وسط باغ جیغ زدی، حمید هیچ نگفت که درخت آلبالو  تنها و تنها برای او یک آلبالو داده است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11 13:45 توسط sisi |


 

مادر داشت لباس های شسته را اتو می کرد که مادر بزرگ از حمام در آمد. روی صورت پرچین و چروکش قطره های آب نشسته بود و موهای خیسش به پیشانی چسبیده بود. مریم کوچولو همانطور که عروسکش بغلش بود چشم دوخته بود به مامان که داشت رخت ها را اتو می کرد و طبق معمول سوال پرسید:

- مامانم چی کار می کنی؟

- اتو می کنم.

- چرا؟

- برای این که چین و چروک های لباس صاف شود.

- مامان پس چرا آب می زنی؟ برای اینکه پیس پیس صدا بده؟

- نه! برای اینکه آب که به لباس ها می خورد راحت تر اتو می شوند.

نگاه مریم کوچولو سر خورد و از روی لباس ها رفت روی صورت پرچین و چروک مادربزرگ که با لبخند داشت او را نگاه می کرد و لپ هایش از گرمای حمام حسابی گل انداخته بود. مات و متعجب نگاهش کرد از مامان پرسید:

- مامان، مادربزرگ را هم اتو می کنی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29 15:30 توسط sisi |


پسرک به دم در که رسید آرام بازگشت و به پنجره ی اتاق پدر خیره شد. احساس عجیبی داشت، اما پدر از او خواهش کرده بود برود و او با همین فکر از در خارج شد.

بعد از امتحان آزمایشگاه بود که محمد از دبیرش اجازه گرفت و با سرعت به سمت دفتر پرورشی رفت. در چارچوب در مضطرب ایستاده بود که دید مربی اش با لحن زیبایی داره قرآن تلاوت می کنه. خواست برگرده که سلامش رو شنید.

- چطوری رزمنده ی نوجوان

و محمد با حالتی غریب پاسخ داد: ممنون. و بعد با دستپاچگی اضافه کرد:

- می بخشید نمی تونم در مسابقه شرکت کنم. فقط به بابام چیزی نگید....با اجازه.

مربی بدون اونکه چیزی بپرسه به او اجازه ی رفتن داد. وقتی رسید خونه پدرش ازش پرسید:

- آقای عرفانی از تاریخ برگزاری مسابقه چیزی نگفت؟

محمد جواب داد نه.

- تو چی؟ نپرسیدی؟

محمد سرش را تکان داد.

- بابا چرا ماسک رو برداشتی؟ ببین چه بد داری نفس می کشی.

دوباره سرفه های پدر گفته های او را قطع کرد.محمد با عجله ماسک رو برداشت و به چشم های پدر خیره شد. نفهمید چقدر طول کشید تا پدر خوابید؛ اما دوباره سرفه های درد ناک پدر آرامش او رو برهم زد.

لحظه ای به ذهنش آمد« کاش مادر زنده بود.» که صدای تلفن او را به خود آورد.

- سلام آقا. می خواید به بابام بگید؟

- نه. ولی بگو بابا چطوره؟

نفس راحتی کشید.

- خوب نیست. و صداش لرزید....

- من با مسئولین صحبت کردم و چون شرایط  تو رو درک کردند پذیرفتند، در خانه کار کنی. موضوع مورد نظرت هم که آزاده. ولی سه روز بیشتر وقت نداری.

بوم رو آورد کنار تخت با و شروع کرد به کشیدن و حالا که روزها از مسابقه گذشته، او آمده کنار مزار پدر و آرام زمزمه می کند:

- بابا من برنده شدم ولی چه فایده شما که نیستی. شب آخر یادته وقتی تابلو دیدی دست روی اون جانباز شیمیایی کشیدی و اشاره کردی به همه ی کبوترایی که دور تختش پرواز می کردند....

 بابا تو همون موقع لبخند زدی ولی چرا من نفهمیدم رویاهای تو توی نقاشی من بود و... اگه اونی که دوست داشتی نشد منو ببخش. باشه؟ می بخشی؟ آره؟

هقهق محمد بود که بلند شد و صورت زیبای آقای عرفانی که در سکوت نگاه های آقای مدیر و امین و بقیه س دوستانش قطعه ی شهدا فرا گرفته بود.

                                      

                                        

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23 20:56 توسط sisi |


یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خباین خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23 13:36 توسط sisi |


سوم خرداد ٫ روز فتح خرمشهرو به همه ی ایرانیا مخصوصا خرمشهریا تبریک میگم.

 

جز جیگر بزنن این عراقیا٫ کلا عربا.

این قد بدم می آد ازشون بی غیرتا.

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03 13:5 توسط sisi |


 

قهرم!

امروز آنقدر از همه لجم گرفت

که تصمیم گرفتم

با هیچ کس حرف نزنم

صبح تا بحال

نه به کسی سلام کرده ام

نه احوالپرسی کرده ام

نه حتی به کسی نگاه کرده ام

حالا هم که

توی این خیابان گم شده ام

از هیچ کس آدرس نمی پرسم

آنقدر اینجا می مانم

که علف زیر پایم سبز شود

اگر فکر کرده اید با شما حرف می زنم

کور خوانده اید!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25 17:53 توسط sisi |


خدا را شکر

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

I am thankful for the mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for

خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 18:36 توسط sisi |


بینش کشاورز کم درآمد : خواهیم دید .

کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ».

خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند.
حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».

دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ».

بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « و خواهیم دید ».


پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».


دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 18:30 توسط sisi |


روزی بهاری٬ شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آزاد نشستند و گفت و گو کردند .

شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت .

غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود٬ موافقت کرد ٬ زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست . غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت ٬بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفتند٬ و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند.

دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند ٬به این سوی دریاچه که می نگریستند ٬ یکی ار آن ها به دیگری گفت : نمی دانم آن دو نفر کیستند ؟

و دیگری پاسخ داد : گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم.

شکارچی اول گفت : اما دو نفرند.

و دومی گفت : فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده.

اولی گفت : نه٬ دو نفرند و تصویر هر دو نیز در آب افتاده.

و دومی باز گفت: من تنهایک نفر می بینم.

و دیگری باز گفت: اما من به وضوح دو نفر می بینم.

و تا همین امروز هم٬ یکی از شکارچی ها می گوید : دوستم دو تا می بیند.

وشکارچی دیگر می گوید : دوستم کمی کور است!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 18:28 توسط sisi |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 19:10 توسط sisi |